Fate is predetermined.
part: 49
+:تو چرا اومدی اینجا؟
-:اومدم تورو ببرم
الیزا انتظار شنیدن همچین چیزیو نداشت: منو؟ چرا
جونگکوک بی حوصله نگاهی به الیزا انداخت: خب قرار بود ازدواج کنیم دیگه
+:اونو که میدونم، میگم چرا انقد اسرار داشتی که خودت اومدی دنبالم
-:دوباره سوال پرسیدنات شروع شد؟
+:خب کار های عجیب غریب میکنی، بعد شاکی ام میشی
-:پاریسین، اگر با شخص شخیصه شما ازدواج نکنم مجبورم با دختر خانواده هوانگ ازدواج کنم، ولی رفیقم که مثل داداشم میمونه عاشق اون دختره، در نتیجه تنها چارم تویی، بعدشم به من میگی اسرار دارم؟ خودت نگفتی فرار کردی مبخای بیای عمارت؟
الیزا: عه نخیر کی گفتم، بخاطر پدر مادرم مجبورم
-:گفتی، پس انقد سوال پیچم نکن
+:واقعا خیلی ادم رو مخی هستی نمیدونم چطوری قراره تحملت کنم
-:جای من بودی چی؟ همش بازجویی میشی
الیزا حرصش گرفته بود ولی سکوت رو ترجیه داد تا حداقل تا روز عروسی زنده بمونن
این ازدواج چیزی نبود که با علاقه صورت بگیره
دلیلی بود برای حل شدن یسری مشکلاتشون
پس ناچار به تسلیم شدن بودن
بعد از تقریبا ۲۰ دقیقه رسیدن به عمارت
میسون بلند شد و به سمت الیزا اومد و اونو تو اغوشش کشید
میسون: وای عزیزم نمیدونی چقد نگرانت بودم
میسون سرشو نزدیک گوش الیزا اورد" جونگکوک که اذیتت نکرد؟"
الیزا لبخندی زد و بیشتر خودشو تو بقل خالش جا کرد" نه خاله"
با همه سلام احوال پرسی کردن که صدای پیرمرد از پشت سرشون به گوش رسید " برگشتی الیزا؟"
لبخند کمرنگ پیروزی روی لب هاش نقش بسته بود
+:تو چرا اومدی اینجا؟
-:اومدم تورو ببرم
الیزا انتظار شنیدن همچین چیزیو نداشت: منو؟ چرا
جونگکوک بی حوصله نگاهی به الیزا انداخت: خب قرار بود ازدواج کنیم دیگه
+:اونو که میدونم، میگم چرا انقد اسرار داشتی که خودت اومدی دنبالم
-:دوباره سوال پرسیدنات شروع شد؟
+:خب کار های عجیب غریب میکنی، بعد شاکی ام میشی
-:پاریسین، اگر با شخص شخیصه شما ازدواج نکنم مجبورم با دختر خانواده هوانگ ازدواج کنم، ولی رفیقم که مثل داداشم میمونه عاشق اون دختره، در نتیجه تنها چارم تویی، بعدشم به من میگی اسرار دارم؟ خودت نگفتی فرار کردی مبخای بیای عمارت؟
الیزا: عه نخیر کی گفتم، بخاطر پدر مادرم مجبورم
-:گفتی، پس انقد سوال پیچم نکن
+:واقعا خیلی ادم رو مخی هستی نمیدونم چطوری قراره تحملت کنم
-:جای من بودی چی؟ همش بازجویی میشی
الیزا حرصش گرفته بود ولی سکوت رو ترجیه داد تا حداقل تا روز عروسی زنده بمونن
این ازدواج چیزی نبود که با علاقه صورت بگیره
دلیلی بود برای حل شدن یسری مشکلاتشون
پس ناچار به تسلیم شدن بودن
بعد از تقریبا ۲۰ دقیقه رسیدن به عمارت
میسون بلند شد و به سمت الیزا اومد و اونو تو اغوشش کشید
میسون: وای عزیزم نمیدونی چقد نگرانت بودم
میسون سرشو نزدیک گوش الیزا اورد" جونگکوک که اذیتت نکرد؟"
الیزا لبخندی زد و بیشتر خودشو تو بقل خالش جا کرد" نه خاله"
با همه سلام احوال پرسی کردن که صدای پیرمرد از پشت سرشون به گوش رسید " برگشتی الیزا؟"
لبخند کمرنگ پیروزی روی لب هاش نقش بسته بود
- ۱.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط